
گُنــ ــ ــ اه میکرد.. گُناه پُشتِ گناه دلش میگرفتْ از خودش...
ادامه مطلب
نمیدانم حرفم را به چه کسی منتقل کنم! با چه دیالوگی بگویم! بارها به موجودات مختلفی حرفxadهایم را بازگو کردهxadام. مخصوصا به موجوداتی که کت و شلوار میxadپوشند و پشت میزهای شیک نشستهxadاند و دارند زحمت میxadکشند و فرهنگ میxadسازند!!! یعنی کارشان رفع مشکلات مردم است!و ساختن واژهxadهایی همچون: فرهنگ، خدمت، مذهب ...
ادامه مطلب
تخت من كنار پنجره است، خيليوقتها از پشت شيشه، حياط را نگاه ميكنم. ملكخانوم هميشه درحال ورزشكردن است، خانم ساداتي هم با كفشهاي ورزشي سبزش روي آن وسيلههاي زردرنگ ورزش ميكند؛ اما من هيچوقت دوست ندارم مثل آنها باشم. اصلاً من هيچوقت مثل آنها خوشحال نبودم. يكبار كه از پنجره به بيرون خيره بودم، فكر كردم تنها يكچيز ميتواند مرا شاد كند، آنهم روياي رفتن به حرم بود. هماتاقيام، معصومهخانوم پنج پسر دارد، يك نوه هم دارد كه هفتهاي دوبار به او سر ميزند، تخت آن طرفي هم بتولخانوم است كه از وقتي پسرش او را به اينجا آورد، ديگر هي...
ادامه مطلب
سلام سلام بر خودم نمیدونم حال خودم چطوره ولی یه جورایی شبیه به غروب روزهای جمعه ام.. یه کم بغض و سنگینی در سینه و گلو.. یه کم هم رفیق نیاز شدم الان.. که مثلا بریم یه جایی شبیه به کویر در اول صبح.. شیطنت کنیم و سر و صدا و شایدم ورزش تا حالمون عوض بشه.. آره.. یوقتایی ادم نیاز داره تا یکی حالش رو بهتر کنه امکان داره اون آدم دوستت باشه، شایدم یه رهگذری باشه که آدرس بپرسه و تو آدرس رو بهش نشون میدی.. و حرفها و تشکرش از تو باعث خوشحالی و دلخوشیت میشه.. آره به همین سادگی حال آدمها میگیره و باز میشه.. البته پیش میآد گاهی دلت میخواد با عشقت بری قدم بزنی بعد گاهی بغلش کنی.....
ادامه مطلب