تخت من كنار پنجره است، خيليوقتها از پشت شيشه، حياط را نگاه ميكنم. ملكخانوم هميشه درحال ورزشكردن است، خانم ساداتي هم با كفشهاي ورزشي سبزش روي آن وسيلههاي زردرنگ ورزش ميكند؛ اما من هيچوقت دوست ندارم مثل آنها باشم. اصلاً من هيچوقت مثل آنها خوشحال نبودم. يكبار كه از پنجره به بيرون خيره بودم، فكر كردم تنها يكچيز ميتواند مرا شاد كند، آنهم روياي رفتن به حرم بود. هماتاقيام، معصومهخانوم پنج پسر دارد، يك نوه هم دارد كه هفتهاي دوبار به او سر ميزند، تخت آن طرفي هم بتولخانوم است كه از وقتي پسرش او را به اينجا آورد، ديگر هيچوقت به بتول سر نزد.
تخت من خلوتتر از تختهاي ديگر است. من صبحها سه قرص و شبها چهار قرص بايد بخورم. مريم مددكار من است، جوان است و مهربان. تازه يكسال است كه به خانه سالمندان آمده است. او هميشه برايم قرصها را با يك ليوان آب ميآورد. تنها كسيكه از آرزويم خبر دارد اوست، مريم فرشتهاي بود كه يكروز صبح ابري كه دلم خيلي گرفته بود، برايم خبري آورد و بعدش تمام سالن و تمام تختها پر از نور شد. روياي حرم را همراه لباسها و قرصهايم در چمدان كوچكم گذاشتم و مريم پشت سرم آب ريخت و راهي شدم.
حالا اينجا هستم، كنار امام رضا(ع)؛ از خوشحالي دستانم را گذاشتهام جلوي چشمانم، يكجور خوشحالي عجيبي است توأم با اشك. انگار اينجا هوايش با هرجاي ديگري فرق دارد؛ انگار يك حضوري سفيد، اينجا كنار من است، مراقب من است و صداي من را مي شنود. انگار اينجا لبخندهايم واقعيتر است، حتي اشكهايم؛ انگار يك باغ است اينجا، يك باغ بزرگ كه تمام درختهايش انار دارد؛ اينجا تمام حاجتها روا ميشود، انگار مريم هم اينجاست با يك لباس سفيد، خوشبخت بهنظر ميرسد؛ معصومهخانوم هم ميخندد و نوهاش را در آغوش گرفته است، بتول هم دردهايش خوب شده است، چون پسرش آمده دنبالش و از اينجا مرخص شده است. اينجا تمام درها به روي سختيها بسته شده است. انگار من ايستادهام روي پاهاي خودم و دارم ميدوم، دارم در يك باغ انار ميدوم و از دور امام رضا(ع) را ميبينم ...
پایگاه اطلاع رسانی آستان رضوی
متن: شیوا خادمی
عکس: محمد زائر نیا
برچسب:
نویسنده: ترانه نعمتی
تاريخ: جمعه
26 شهريور
1395 ساعت: 20:34